تبليغاتX
خاکستر

خاکستر

ظاهرا کیارش با میهن بلاگ مشکل پیدا کرده، برای همینم فعلا تا اطلاع ثانوی وبلاگ من میزبان کتابمه

برایم بمیر رو براتون همینجا اپ می کنم


فصول اول تا سوم


فصول چهارم و پنجم

فصل ششم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:49 توسط حمید| |

اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟‌

به نظر من که اول روغن بوده و یه ماهیتابه که باهاش اینا رو نیمرو کنیم و بخوریم

حالا چرا اینو گفتم؟ صبر کنین می فهمید

کیارش عزیز که معرف حضورتون هست، این شازده پسر از دحخترا فراری رو می خواستیم هر رقمی شده زنش بدیم که البته بعد از یه جتجال درست و حسابی فرار کرد. نکته جالبش اینجاست که هم کلاسی سابق دانشگاه من(همونی که برای کیارش رفته بودیم خواستگاریش) حالا به شدت عاشق کیا شده و چسبیده به یقه این بیچاره....

اگه به نظرتون هنوز جالب نشده باید بگم کیارش بعد از تصادف و شکستم یه پاش و مو برداشتن دستش توی خونه مجردیش توی دزفول دراز به دراز افتاده بود، از اونجایی که در کار خیر حاجت هیچ اسخاره نیست و از این حرفا.... این جانب با یک هماهنگی با همکلاسی سابق اوشون رو با مادر کیارش فرستادم دزفول تا هم اوشون یه سری به خاله بزرگش بزنه و هم بلکه معجزه ای بشه و سنگی بخوره توی سر کیارش و بیاد سر عقل....

القصه که از ما زور زدن و از کیارش فرار از زیر بار ازدواج، خلاصه توی یکی از این بارهایی که مثلا مادر کیارش تصادفی هم کلاسی ما رو می بینه و دعوتش می کنه خونه کیارش(خودش مهمونه دعوتم می کنه که البته معلومه نقشه کی بوده دی:)

دو سه تا از دوستای کیارش با دو تا از همکارای خانوم!!!!!!!!!!!!!!!1 برای عیادت تشریف اورده بودند، ظاهرا یکی از اونها بدجوری چسبیده بوده به کیا و هم کلاسی ما هم وقتی اوضاع رو اینطوری می بینه قاطی می کنه اوضاع می پیچه توی هم و توی این گیر و دار میگه من نامزدشم

حالا بیاید داشته باشید کیارشو که با دهن باز اون وسط افتاده داره اینا رو نگاه می کنه دارن چیز میگن به هم

امروز صبح کیا زنگ زده بود هر چی از دهنش در اومد به من گفت و بنده هم فقط خندیم، بابا به من چه(هر چند هر چی اتیشه از گور خودم پا میشه) خلاصع من بی گناه این وسط گیر افتادم، شده همون قضیه تخم مرغ و نیمروی خودمون

اخی.....


دارم به حلوا فکر می کنم، چند وقت دیگه سال داداش حامیمه .... کسی که این وبلاگ رو درست کرد... کی فکرشو می کرد این همه اتفاق بیفته؟ .... نمیدونم.... به نظر شما داداش حامیم شبیه به چه گلی بود؟ شاید شقایش، شایدم یه رز سیاه.... نمیدونم

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 19:4 توسط حمید| |

لالا لالا گل شب بو

بخواب جونم گل خوشبو

بخواب دنیا به خواب رفته

شده تنها ، گل شب بو

 

لالا لالا بخواب نازم

واست هر بار با اوازم

یه قصه از بهشت می گم

برات یک خونه می سازم

 

لالا لالا گل غمگین

گل صد رنگمو رنگین

خدا میدونه حالم رو

بخواب نازن، عسل، شیرین

 

لالا لالا گل خونم

تمام هستی و جونم

بخواب تا شب بخوابه باز

بخواب، لالایی می خونم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:35 توسط حمید| |

خواهر کوچکم از من پرسید

من به اون خندیدم

کمی آزده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم

 پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد

بغلش کردم وبوسیدم و با خود گفتم

بعد ها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد!!!


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:31 توسط حمید| |

گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه..

ارزویی کن …

شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد….



نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:24 توسط حمید| |

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

استاد پرسید :

 * آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

-  کسی پاسخ نداد .استاد دوباره پرسید:

* آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

- دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید:

* آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

- برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد .
دانشجویی اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از   همکلاسی هایش پرسید:

* آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

- همه سکوت کردند.* آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

- همچنان کسی چیزی نگفت.* آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
- وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کردکه استادشان مغز ندارد

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:16 توسط حمید| |

اينكه زني هست كه باورم داشته باشه و منو بشناسه. اينكه كنارش احساس لذت عميقي كنم كه انگار سال هاست خودمو ازش محروم كرده بودم. اينكه كسي هست كه بتونه منو با همه گوشت و پوست و روحم به خودش وابسته كنه و روزهايي مثل امروز باشه كه فكر نبودنش اشكمو در بياره...اينكه صبح ها به عشقش چشمامو باز كنم و به شوق حرف زدنه باهاش و اروم شدن با نوارزشاي كلاميش و غرق شدن تويه اميد هاش زندگي كنم...كسي باشه كه بخوام لحظه هامو زير برف

                                                            زير بارون

                                                                        زير ريزش برگ

                                                                                           زير افتاب سوزان مرداد

                                                                                                            باهاش قسمت كنم.

و ارزوي زندگي كردنه باهاش تويه قلبم مثه يه چلچراغ بزرگ روشن باشه و نور بتابونه...

اينكه تنها كسي باشه كه بعد از اين همه مدت بخوام براش بنويسم و سعي كنم كه فقط يه قطره ي كوچيك ازشو بشناسم...بشناسم وسعت پاك بي انتهاي اسمونيشو

عشق عميق حقيقي قلبشو...

طلب و نياز واقعي با من بودنشو....

و گذشتن از همه چيز _همه چيز_ براي اثبات روحش به من....

...اخ...چقدر لذت بخشه و چه نعمتيه بودنش..گاهي بغض ميكنم به خاطر اينكه اين قدر بدم...بغض ميكنم به خاطر تمام لحظه هايي كه به قول پدر بزرگم بي خودي گذشت در نداشتنش.....

دنياييه بودنه كسي كه روزهايي مثل امروز غرقم كنه در خوشبختي و بتونم فرياد بزنم  خوشبخت ترين مرد دنيام...درست مثل فروغ...

اخ..كسي مي تونه باور كنه وقتي در اغوشمه انگار تمام زمين و اسمون در اغوشم اروم گرفته؟! و اين هم اغوشي در اوج پاكي اش چقدر ميتونه ناب و خالص باشه؟ اون قدر كه قلب يخ زدم رو به تپش وا ميداره و روح اسيرم رو ازاد ميكنه...

خدايا هزار هزار مرتبه به خاطر داشتنش ازت شاكرم.....




نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:26 توسط حمید| |

آیینه پرسيد که چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري او را اسير کرده است؟

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است. تنها دقايقي دير کرده است...

گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است!

خنديد به سادگيم آيينه و گفت : او احساس پاک تو را زنجير کرده است.

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي.

گفت : خوابي... سالهاست که دير کرده است....!

در آيينه به خود نگاه مي کنم ....آه ... عشق او عجيب مرا پير کرده است....

راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است!!!

اما من چه ساده...و چه خوش باور براي آمدنش به انتظار نشسته ام ... انتظاري تلخ !

چه دير پيدايش کردم ! قبل از اين کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟

چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کي رفت؟ چرا رفت؟ کي مي آيد؟ اصلاً مي آيد؟



نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:57 توسط حمید| |

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم .
 پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادیزور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم .
 یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید .هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم . ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
 ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره.......
 دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟ حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکردیه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتنتا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروختهنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:49 توسط حمید| |

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.


نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 14:3 توسط حمید| |

دستام می لرزه پس نمی تونم زیاد تایپ کنم و غلط املایی هم احتمالا دارم اما می نویسم

از همه شماهایی که اومدین اینجا و از این بلاگ دیدن کردید و نظر دادید ممنونم

برای کسایی که نمی دونن باید بگم من دارم پدر میشم، هنوز نمیدونیم جنسیتش چیه اما من مطمئنم دختره، می خوام اسمشو بزارم هیوا یعنب امبد و ارزو و رویا، تمام امیدو ارزوهای بر باد رفته ام، هیوا شده انگیزه ای برام که باشم، من نمی میرم، نه تا موقعی که دخترمو ندیدم، می خوام دخترمو بغل کنم، حسش کنم، در اغوشم بگیرم و بلاش لالایی بخونم، نمی دونید خونه چقدر شاد و روشنه البته بیچاره خانومم که به خاطر ویار و حالت تهوعش درد می کشه

شرمنده روی گلشم.... شکمش یه کوچول اومده بالا، نمیدونین وقتی سرشو می زاره روی پانو دستشو توی دستم می گیرم، به اون شکم کوچولو نگاه می کنم چه جسی پیدا می کنم، حسی که حاضر نیستم با تموم دنیا عوضش کنم

راس میگن که بچه هدیه خدا و چراغ خونه است

خدا به همتون طعم شیرین بچه دار شدن رو بچشونه و اگه بچه دارید خدا بچه هاتون رو بهتون ببخشه


نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:41 توسط حمید| |

لابد خیلی هاتون میگین چرا ناراحتی چرا نیستی و خیلی چیزای دیگه، فردا صبح دارم میرم برای شیمی درمانی، نمیدونم بر می گردم یا نه اما اینا رو براتون یادگاری می زارم، چیزی برای گفتن ندارم، به جز اینکه خدا کنه بهئجز خدا پشت و پناه دیگه ای نداشته باشین چون بی پشت و پناهی سخته

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود


**********************

مرگ من روزی فرا خواهد رسید  

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود ودود

یا خزانی خالی از فریادو شور

مرگ من روزی فراخواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچون روزهای دگر 

سایه از امروز ها و دیروز ها

دیدگانم همچو دالانهای تار 

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

خاک میخواند مرا هر دم به خویش 

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

میرهم از خویش ومیمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چو باد بان قایقی 

در انتها دورو پنهان می شود 

میشتابند ازپی هم بی شکیب

روزها ،هفته ها، ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای 

خیره میماند به چشم راه ها

لیک پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو ،دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد 

نرم مشوید از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

 فارغ از افسانه ها و نام ها...                                   « فروغ فرخزاد »



دانلود شعر نگاه کن با صدای خسرو شکیبایی



نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:35 توسط حمید| |

چقدر جالب و عجیب شد

داشتم برای دوازدهمین بار به صدای قلبت گوش کن، صحنه ای که پسره توی بیمارستان بود رو نگاه می کردم و اصلا هواسم نبود که پریسا هم نشسته کنارم(هدفون تو گوشم بود)

یهو یه پس گردنی حسابی خوردم رومو برگردوندم، خانوم گل وایساده بود و صورتش عین ابر بهار خیس بود، سرم داد کشید: برای چی اینا رو نگاه می کنی؟ میخوای تنهام بزاری؟ بدون من کجا می خوای بری؟

سرمو گرفت تو بغلش و حسابی به خودش فشار داد، اروم بود، حرفی که زد خیالی اروم بود اما می تونستم صداشو بشنوم که چند بار گفت دوست دارم، سرمو اورد بالا و.......

سرشو گه عقب کشید، بدون اینکه بهم نگاه کنه مستقیم از اتاق زد بیرون و رفت توی حمومالانم توی حمومه

خودمم هنوز متعجبم که چی شد، هنوز تو شک ام، چقدر دیر.......


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 19:55 توسط حمید| |

خنده داره

دیشب یک نفری بهم یه لینک داد و گفت دانلود کن،

اسمش به صدای قلبت گوش کن بود، فیلمش خیلی خیلی قشنگ بود، انگار بخشهایی از زندگی منو توش اوردن

بیشتر از ده بار دیدمش اما هنوز زیباست و بی نظیر

ای کاش......................


دانلود فیلم به صداس قلبت گوش کن با حجم 375 MB

listen to your heart



یک موسیقی دان جوان عاشق دختری می شود که نا شنواست، دختر از او می خواهد که برایش اهنگی بنویسد و .......


اونایی که سرعتشون کافیه برای دانلودش دانلود نکنن واقعا از دستشون رفته، لینکش هم مستقیمه و قابلییت بازگشت رو داره

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 18:42 توسط حمید| |

سخته

سخته و سخته و سخت تر از همه بودنشه، مهربونیشه، همچیش برام سخته، هزار بار توی این دو سه روز خواستم بگم تنهام بزاره انا نتونستم



صدای عشق حقیقی شنیده ام از تو
و سیب وسوسه ای تازه چیده ام از تو!
نشسته ام بنویسم که "دوستت دارم"
چرا که غیر محبّت ندیده ام از تو
بدون ِ تو همه ی روزهای من شب بود!
خیال می کنم
اینک سپیده ام از تو
شکست بغض غمِ حرفهای بی ربطم
وَ من درون غزل ها چکیده ام از تو
****************************************
خطی کشیدم از آغاز راهمان، افسوس
ببین که آخر این خط رسیده ام از تو
سكوت نشكن وُ با احترام ترکم کن
!
نگو: برو، که خودم هم بریده ام از تو!



نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 19:18 توسط حمید| |

چی میشه اگه هیچی نباشه؟ چی میشه اگه همه چی نابود شه؟ چی میشه اگه دنیا تاریک بشه؟

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:53 توسط حمید| |

قبل از این چیزی در مورد عشق نمی دونستم

در کنار کسی موندن

چنین چیزی برام ترسناک و غریبه است

فقط حالاست که عشق رو درک می کنم

گفتن اینکه عشقی بینمون بود

به خاطر اعتمادی که به من داری ممنونم

به عقب که نگاه می کنم یه دنیا خاطره دارم

به راستی نمی دونستم این عشقه

دوست دارم

کلماتیه که از ته قلبم میاد

دوست دارم

کلماتیه که باید هزا بار می گفتم

تا به حال به تو چیزی ندادم

حالا می خوام با تو بیشتر حرف بزنم

کلماتی که فقط می خوام به تو بگم

دوستت دارم



نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:22 توسط حمید| |

کو آشناي شبهاي من؟ کو؟

 

ديروز من کو؟ فرداي من کو؟


شهزاده من . روياي من کو؟


کو هم قبيله؟ ليلاي من کو؟


وقتي نوشتم عاشق ترينم


گفتي نميخوام تو رو ببينم


برات نوشتم يه بيقرارم


با خنده گفتي دوستت ندارم


رو بغض ابرا نامه نوشتم


قلبمو مهر نامه گذاشتم


با تو ميگيره ترانه هام جون


وقتي نباشي . ميميره مجنون


کو آشناي شبهاي من؟ کو؟


ديروز من کو؟ فرداي من کو؟


شهزاده من . روياي من کو؟


کو هم قبيله؟ ليلاي من کو؟


چند روزه بارون داره ميباره


بوي شکستن برام مياره


ميگه غزلپوش تو رو نميخواد


ليلاي خوابت ديگه نمياد


کو آشناي شبهاي من؟ کو؟


ديروز من کو؟ فرداي من کو؟


شهزاده من . روياي من کو؟


کو هم قبيله؟ ليلاي من کو؟


رو بغض ابرا نامه نوشتم


قلبمو مهر نامه گذاشتم


با تو ميگيره ترانه هام جون


وقتي نباشي . ميميره مجنون


کو آشناي شبهاي من؟ کو؟


وقتي نباشي فرداي من کو؟



دانلود اهنگ شهزاده قصه ها

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 15:39 توسط حمید| |

این رو فقط می نویسم حقیقی نیست


فندک زدم و سیگار دیگه ای رو روشن کردم، بیستو سه

بیستو سومین سیگار امروزمه، همه جا تاریکه اما تو تاریکی هم می تونم ببینم که خونه به گند اومده، یادمه که همیشه می گفت چرا انقدر خونه رو کثیف می کنی؟ پک عمیقی بهش می زنم و دود رو میفرستم داخل

نه دیگه تاثیر نداره، شاید اول یه ذره اروم می شدم اما الان چی؟

صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه

" نادر.... نادر نکن دیگه... میترسم نادر... انقدر تند نرو...ویراژ نده"

اشک چشمامو تر می کنه، سرمو میندازم پایین و به پاهایی که دیگه نمی تونم تکونشون بدم خیره می شم

"بدو دیگه نادر... بدو تنبل خان،.. بدو منو بگیر"

چقدر میگذره نمی دونم

دستمو روی چرخهای صندلی چرخ دار میگذارم و راه میندازمش، اشپزخونه نزدیکه، دستمو دراز می کنم و از روی سینک چاقو رو بر می دارم:

" یه سیب برای اقای خودم پوست بگیرم"

میرم لب پنجره، پرده ها رو که جلوی نور رو گرفتن کنار می زنم و نور میاد تو خونه:

"اه... نادر خوابم میاد، بزار بخوابم تو رو خدا"

چاقو رو میزارم روی رگمو.... می برم:

"ئای بمیرم الاهی... دستت برید؟ چند بار گفتم بزار خودم پوست بگیرم"

ذره دره خونم داره می ریزه ، درد فقط اولش اذیت می کنه و بعد اروم میشه، دیگه هیچی نیست به جز یه صدا.... یه صدا که از وجود خودم هم بیشتر دوستش دارم، صدایی که همه زندگیم بود....

از روی صندلی پا میشم و به جسم بی جونی که روش نشسته نگاه می کنم، صدا اینبار از کنارم صدام می کنه:

"نادر.... چرا انقدر دیر کردی؟ نمیدونی نباید یه خانومو منتظر گزاشت؟"

و ریز ریز می خنده

لبخند می زنمو دستموبه سمتش دراز می کنم، دستمو می گیره و میریم... میریم و میریم و میریم


به یاد ... به یاد کی؟ نمیدونم، شاید به یاد خودم، خودت یا خودش، هر کسی که درد کشیده راه عشقه


نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 22:10 توسط حمید| |

سلام خیلی وقته نبودم اما الان میگم اوضاع منو پریسا خیلی بهتر شده، دیگه جن و بسم الله قبلی نیستیم سه شب پیش طوفانی شده بود که نگو، رعد و برق وحشتناکی می زد، جوری که خودم هم می ترسیدم چه برسه به پریسا، (فرداش معلوم شد یه ماشین توی جاده نزدیکم به ما بر اثر برخورد رعد و برق ترکیده، دیگه حساب کنین اوضاع رو) خلاصه اش اینکه یه رعد وحشتناک اومد و خانوم گل به یه جیغ پرید تو بغلم، تا صبح هم از جاش بلند نشد. صبح کهع از خواب پا شدم حس کردم دستاش هنوز دور گردنمه، یه ذره چشمام رو باز کردم دیدم خانوم چشماشو بسته ولی بیداره و لباشو می جوه، خودم موندم چی به چیه که صدای مزاحم همیشگی که خواهر گرامی باشن بلند شد پریسا هم فوری کشید کنار از اون روز هر روز اخلاقش و رفتارش با من گرم تر و گرم تر شده، جاتون خالی امشب هم داشتیم یک شب با شاه رو نگاه می کردیم، نشسته بود کنارم و تو اتاق تنها بودیم، (فکر بد ممنوع ((: ) ‌کم کم سرش رو اورد و روسینه ام گزاشتو دستمو گرفت توی دستش یعنی کممونده بود سکته کنم، پریسا و همچین کاری؟ خدا یا چه چیزهایی که اتفاق نمی افته... خانتومگل مهربون شده یعنی میشه این رفتارش قطع نشه؟‌خدا کنه
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 0:2 توسط حمید| |

Design By : Night Melody